تبلیغات
تـاریـخ - مـتـافـیـزیـک - تکامل روح آدمی - قسمت اول - سیدفاخرخلف زاده (موالی زاده)

تکامل روح آدمی - قسمت اول - سیدفاخرخلف زاده (موالی زاده)

شنبه 26 فروردین 1391 09:42 ب.ظ

نویسنده : سید فاخر خلف زاده *موالی زاده*


تکامل روح آدمی - قسمت اول


همین قدر که انسان بفهمید از کجا آمده، برای چه آمده و بعد درنهایت به کجا خواهد رفت، متوجه می شود که چه باید بکند.از آن پس دیگرسرگردان نمی ماند.هیچ معرفت بعد از معرفت الهی شریف تر و نافع تر از معرفت نفس انسانی نیست.هرذره ای در عالم هستی حیات دارد ، زیرا مدام درحال حرکت و تحول است و هیچ چیزی بی دلیل و بدون هدف نیست و مبدا ای معین ، وظیفه ای مشخص و سرانجامی خاص دارد. بر سرچشمه و قلب عالم محسوس و نامحسوس، اندیشه ای بسیار توانا، بادرایت ، صاحب اراده ، فعال و خیرخواه …. حضور دارد که بر همه چیز محیط و حاکم است . اینکه اورا چه بنامیم، خالق، یهوه، خدا، الله، حق، وجود مطلق و … اهمیتی ندارد مهم اینست که بدانیم او همان یگانه ای است که بنیانگذاران ادیان توحیدی اورا شناخته اند و دانشمندان علوم تجربی ، آثارش را مکانیزم حام بر موجودات زنده و جان ذرات مشاهده کرده اند ، بی آنکه الزاما اورا بشناسند هر هستی ای از اوست و همه چیز، پس از رشد لازم ( سیر کمال ) به او بازمیگردد. نهایت رشد درواقع یه چیزقابل مشاهده است که همه ما دیدیم ، مثل میوه ای که نهایت رشد طبیعی ( کمال ) شکوفه است. یا جنینی که نهایتا به بالغ عاقل تکامل پیدا می کند. به موازات این فرایند رشد جسمی درتمام موجودات، فرایند سیر کمال روحی نیزجریان دارد که به آن سیر کمال معنوی هم می گویند. تامین کننده انرژی این فرایند، یک نیروی جاذبه ای است صعودی ( درمرتبه و مقام، نه در بعد فیزیکی ) که در تمام موجودات ایجاد یک حرکت درون می کند به نام حرکت جوهری که جهتش همواره رو به مبداء است. اما در انسان علاوه بر این حرکت جوهری عام و خودکار، حرکت خاص و آگاهانه و ارادی درمسیر کمال روحی وجود دارد، که جهتش تابع اختیار و اراده خود آن فرد است. جهان هستی بی هدف نیست، وجود انسان تنها به این جسم بیولوژیکی محدود نمیشود و ویژگی ضمیر آگاهش آنگونه است که نمیتوان اورا صرفا حاصل فعل و انفعالات شیمیایی سلولهای عصبی دانست. هرچند که ارگانیزم بیولژیکی انسان یا جسم، خود از شگفتی های خلقت است، اما وجود حقیقی انسان چیزی ورای آن است.
کهکشان راه شیری، سیاره ها و ستاره ها همیشه یکی از موضوعات مورد علاقه بشر بوده اند. آسمان پر رمز و راز شب و خورشید فروزان روز همگی هزاران اسرار نهفته در خود دارند که با وجود پیشرفت های علمی حتی نیمی از آنها هنوز فاش نشده است. منظومه شمسی یکی از اسرارآمیزترین موضوعات مورد بحث چه در میان دانشمندان و چه در میان مردم عادی است. اینکه آیا حیات در کرات دیگر هم وجود دارد؟ آیا یک روز مردم کره زمین می توانند برای زندگی روی کرات دیگر حساب کنند؟ در علم اخترشناسی و نجوم نظریه های مختلفی وجود دارد؛ تئوری هایی که هرکدام ساعت ها جای بحث و مطالعه دارد و در این میان استیون هاو کینگ یکی از افرادی است که نظریه های او در کیهان شناسی از اعتبار بالایی برخوردار است. زندگی هاو کینگ مانند انسان های معمولی نیست و با وجود معلولیت جزو یکی از نوابغ عالم به شمار می رود؛ نابغه ای که ادعا می کند یک روز انسان ها می توانند به آینده سفر کنند.


سفر فضایی انسان
هشتم ژانویه سال ۲۰۰۷ استیون هاو کینگ در مراسم جشن تولد ۶۵ سالگی خود اعلام کرد که می خواهد در جاذبه صفر به پرواز در آید و به فضا سفر کند. استیون هاو کینگ تا سال ۲۰۰۹ حدود ۱۵ جایزه ویژه دریافت کرده است. او اولین جایزه خود را در سال ۱۹۷۵ از اخترشناسی سلطنتی به پاس تحقیقات شایانش در زمینه فیزیک نجومی نظری گرفت و مدال ادینگتون را به گردن آویخت. از دیگر هدایای او می توان به مدال آلبرت انیشتین اشاره کرد. هر سال طی مراسمی انجمنی به همین نام در برلن واقع در آلمان به یک نفر که کار ارزشمند و خدمات قابل توجه در زمینه علمی انجام داده این مدال را هدیه می کنند و هاو کینگ درسال ۱۹۷۹ این هدیه را از آن خود کرد. درسال ۲۰۰۹ مدال ریاست جمهوری آزادی که بالاترین مدال افتخار در آمریکاست به این نابغه بزرگ تقدیم کردند. این اعجوبه معلول، استیون هاو کینگ پرآوازه ترین دانشمند دهه آخر قرن بیستم است که اکنون در دانشگاه معروف به کمبریج همان کرسی استادی را در اختیار دارد هزینه ۱۰۰ هزار یورویی این پرواز را ریچارد برندسون میلیونر تقبل کرد وبدین ترتیب استیون در ۲۶ آوریل سال ۲۰۰۷ پس از ۴۰ سال توانست از روی ویلچر بلند شود و اولین فردی باشد که با داشتن معلولیت جسمی در جاذبه صفر به پرواز در آمده. هاو کینگ پیش از پرواز در مقابل دوربین خبرگزاری ها گفت:« افراد بسیاری از من می پرسند که چرا می خواهم پرواز کنم. دلایل بسیاری برای این پرواز دارم. اول از همه من معتقدم خطرهای بسیاری از جمله خطر ویروس های مرگبار ساخته دست انسان یا ساخت اتم لحظه به لحظه زندگی انسان را تهدید می کند و اگر انسان زندگی در فضا را انتخاب نکند هیچ آینده ای روی کره زمین نخواهد داشت. با این کار خواستم علاقه مندی مردم را به فضا بیشتر کنم».


حیات در کرات دیگر
هاو کینگ در نظریه هایش آورده است که در بخش هایی از کهکشان راه شیری حیات وجود دارد و او برای اثبات این فرضیه اش از مبانی ریاضی استفاده کرده است. به نظر او دانشمندان تنها باید در جست و جوی این نکته باشند که حیات در کرات دیگر چگونه است. هاو کینگ معتقد است که موجودات بیگانه نه تنها در کرات دیگر بلکه در مکان های دیگری همچون ستاره ها و حتی خارج از فضا شناور هستند و حتی به انسان ها گوشزد کرده که ممکن است بعضی از این گونه ها هوشمند نیز باشند و تهدیدی برای زمین محسوب شوند. او به شدت تأکید دارد که ارتباط با موجودات فضایی خسارات جبران ناپذیری را برای زمینی ها به همراه خواهد داشت. دکتر استیون هاو کینگ از مردم خواست تا هرگونه تلاش برای برقراری ارتباط با موجودات بیگانه فضایی را کنار بگذارند چرا که برقراری تماس با آنها مساوی با رویداد فاجعه ای جبران ناپذیر برای نوع بشر است. البته جهانی که هاو کینگ از آن صحبت می کند ۱۰۰ بیلیون کهکشان دارد که هر کهکشان برای خود میلیاردها ستاره و سیاره را شامل می شود و بنابراین با در نظر گرفتن چنین احتمالی تنها کره خاکی ما نیست که حیات در آن وجود دارد. در مصاحبه ای که کانال دیسکاوری با هاو کینگ داشت او توضیح داد که اگر بیگانگان فضایی سیاره ما را کشف کنند ممکن است تمام منابع طبیعی ما را به غارت ببرند و این درست همان احساسی را به ما می دهد که بومی های قاره آمریکا نسبت به کریستوف کلمب، کاشف این قاره داشتند. اگرچه صحبت های هاو کینگ برای بسیاری رنگ و بوی داستان نیز دارد.


ارتباط با بیگانگان فضایی
استیون هاو کینگ در یکی از نظریه های خود که حرف و حدیث های بسیاری را به راه انداخت، گفته است که موجودات فضایی به طور حتم وجود دارند اما دانشمندانی که مدام به دنبال یافتن راهی برای برقراری ارتباط با آنها هستند؛ سخت در اشتباهند و باید هرچه زودترهرگونه جست وجو برای یافتن موجودات فضایی و برقراری ارتباط با آنها را کناربگذارند.البته حضور موجودات فضایی از نظر هاو کینگ به این معنی نیست که آنها حتماً می بایست در یک سیاره زندگی کنند بلکه ممکن است در مرکز ستارگان یا حتی در فضای مابین سیاره ها شناور باشند. اما سئوال اصلی اینجاست که آیا تمام آنچه ” استیون هاو کینگ” می گوید درست است یا خیر؟
البته به نظر بنده قسمتی از گفته های ایشان درست است ولی نه تمامی آنها. انسان یگانه موجود متفکر عالم هستی نیست،کرات بیشماری وجود دارد که ساکنین متفکر دارندکه این موجودات کم و بیش شبیه به انسانند و بعضی از آنان کره زمین را نیز می شناسند. این درست نیست که ما بگویم آنها خطرناک هستند،پس نباید با آنها ارتباط بگیریم. قبول کنید که خطرناکترین موجود در روی زمین برای هرکس خود، خودش است، بزرگترین دشمن هرانسانی نفس اوست.پس نباید کسی از غیر خدا بترسد.اگر قرار باشد چیزی را مهار کنید ، آن نفس خودتان است لذا از چیزی فرار نکنید بلکه آگاهی خود را افزایش دهید.
بر روی کره زمین مخلوقات صاحب عقل دیگری نیزوجود دارند. این مخلوقات ساختاری متفاوت با انسان دارند و قبل از او خلق شده اند، موجوداتی هستند هوشمند، که حواس معمولی ما قادربه درک آنها نیست. جاذبه زمین بر آنها اثر ندارد و درجو زمین زندگی می کنند وغذای خود را ازآن می گیرند.ماده نه حایل دید آنهاست و مانعی برای حرکتشان، و با سرعتی نزدیک به سرعت فکر جابجا میشوند.یکی از راههای ارتباط با عالم معنا که مطمئن همه ما تجربه کردیم خواب دیدن است. درزمان بیداری دستگاه روانی ( ذهن ) با فعالیتش حجاب غلیظ روانی ایجاد می کند که انسان از درک بسیاری از ارتباطات غافل میماند. اما در زمان خواب از غلظت این حجاب کاسته می شود و گاهاً این حجاب کاملا از بین میرود وامکان دیدن خوابهای روحانی افزایش میابد. اگر این حجاب غلیظ بماند، خواب انعکاس وقایع روزمره خواهد بود.لذا پیشنهاد می کنم خواب های خوب را دست کم نگیرید، زیرا هرکدامشان شهودی قوی برای شما هستند. اما آیا ارتباط با این موجودات فایده ای به حال و روز بشر امروزی دارد؟ وقتی انسان ها خود را نشناخته اند ، خالق خود را نشناخته اند چگونه می توانند حقیقت جهان موازی را درک کنند. پس لازم دانستم قدری ازمباحث سیر و سلوک اولیه عرض کنم، تا درفرصت های بعدی نظری هم به موجودات آلی داشته باشم.
تمام عالم خلقت بنا به کشف و فرمولبدی انشتین و فیزیک جدید حوزه نیرو و انرژی واحدی است که هر عمل کلمه و حتی فکر هر موجود و هر جزئی از آن هر لحظه بر تمام اجزای به هم پیوسته آن تاثیر می گذارد. انسانی که حقیقت عالم را شناخت به این حقیقت بزرگ میرسد که تمام عالم یک ارگانیسم به هم پیوسته و واحد است.


ویلیام بلیک می گوید: کمال آدمی را چنین وصف کرده اند جهانی را درسنگریزه ای دیدن و بهشتی را در یک گل وحشی مشاهده کردن وبی نهایت را در کف دست نگه داشتن و ابدیت را در لحظه ای در یافتن انسانی که تمام عالم را یک چیز می بیند و میداند که هر موجود تجلی خاص و منحصر به فردی ازحقیقت و زیبایی نامحدود و بینهایت است در مواجهه با هر موجودی خود را در پیشگاه حقیقت مطلق میبیند حضرت مولا چقدر زیبا فرموده اند که هیچ موجودی را ندیدم مگر آنکه خدا را قبل از آن با آن بعد ازآن دیدم.آری انسان واقعی درهر موقعیتی و در مواجهه با هر موجودی جز شکوه و زیبایی چیزی نمی بیند چون به زبان فلسفه حقیقت زیبایی وخوبی وکمال نام دیگروجوداست.چون تنها نیستی درمقابل وجودقرارداردپس هرنقص وزشتی وبدی و ناهماهنگی ازنیستی و عین نیستی است. پس تمام آنچه وجود دارد جزشکوه و زیبایی وخیروخوبی چیزدیگری نیست. این نوع دیدگاه به عالم که دیدگاهی است که کتابهای آسمانی بزرگترین قدیسان دانشمندان و موفق ترین انسانها ی تاریخ مطابق آن زندگی می کرده اند و می کنند.دیدگاهی که هرلحظه موجب می شود تا انسان بهترین چیزی را که می تواند باشد به دنیا ببخشد و هدیه کند.عبادت واقعی بستن زنار عشق درمعبد عالم ودیدن خداوند درهمه صورتهایش است دیدن خداوند درانسانی که نیاز به کمک و یاری ما دارد(من یقرض الله قرض حسنا) دیدن خداوند درچشمان معصوم کودکی که در کنار خیابان فال می فروشد تجربه محبت خداوند در لبخند زیبای مادر و…
این بزرگترین رمز موفقیت راستین است که بقول ارسطو سعادت و موفقیت هر انسانی از سعادت تمام موجودات عالم جدا نیست پس تنها راه موفقیت انجام وظیفه وکمک به موفقیت و پیشرفت تمام انسانهای دنیاست وکمال وعبادت واقعی انسان توفیق در انجام کارهایی است که نتایج ومواهب آن به تمام عالم انسانی میرسد. انشتین دریکی از جملات معروفش می گوید ترجیه می دهم سوار دوچرخه ام باشم وبه خدا فکرکنم تا درکلیسا باشم وبه دوچرخه ام فکر کنم. خیلی ازما فکرمی کنیم که نمی شود درغوغای زندگی روزمره یا بقول انشتین سوار دوچرخه بود و به خدا فکر کرد ما عبادت وبندگی خداوند را به زمان ومکانهای مخصوصی محدود کردیم غافل از اینکه عبادت واقعی نه بخشی از زندگی روزمره بلکه راه و روشی است برای آن راهی مطابق با قانون و قاموس حقیقی هستی.
اگر بخواهیم رابطه انسان و خداوند را به درستی تبیین و بررسی نماییم، ضرورت دارد به بحث «خداوندی خدا» بپردازیم و این عنوان را درست معنا کنیم؛ در آن صورت بهتر می توانیم وظایف بندگی را دریابیم؛ چرا که در رابطه خدا و انسان، یک طرفِ رابطه، خداوند و طرف دیگر، انسان است؛ بنابراین فهم معنای خداوندی خدا و انسان بودن انسان به یکدیگر مرتبط است.همه می دانیم که هر پدیده ای یک ویژگی اساسی دارد که با آن شناخته می شود. اساساً درک ذات الهی، فراتر از توان آدمی است؛ اما انسان می تواند اوصاف الهی را بشناسد و رابطه بین آنها و نسبت این اوصاف با انسان را تبیین نماید. آیا خداوندی خدا (با توجه به اوصاف او مانند: توانایی، دانایی، مهربانی و …) اقتضا نمی کند همه انسان ها را به سعادت ابدی برساند؟ آیا عذاب کردن، از چنان موجودی شایسته است؟ بازتاب صفت مهربانی خداوند در زندگی انسان چیست؟ و مهم تر اینکه انسان چگونه این مهربانی را درک و تبیین می نماید؟


اختیار انسان و کار خدایی خدا
مسئله مهمی که در فهم کار خدایی خداوند در نسبت با انسان ها، تأثیر دارد، توجه به اراده و اختیار انسان است. خداوند کار خدایی خود، مثلاً مهربانی اش را درباره انسان براساس این نظام، شکل می دهد. در جهان طبیعت نیز کار خدایی خدا براساس نظام تکوینی علّی، معلولی سامان می یابد. خداوند با تمام مهربانی ذاتی اش در این دنیا بدبختی ها، ناکامی ها و شکست های آدمی را مشاهده می کند؛ اما برای حل این مشکلات به نیروی قدسی خود گرهی نمی گشاید تا وقتی که انسان بخواهد و حرکت کند. خداوند در آخرت برخی بندگانش را عذاب خواهد کرد. این مسئله چگونه با مهربانی خداوند سازگار می افتد؟ خداوند در دنیا می بیند و می داند انسان های بیشماری به بی راهه می روند. جوانی را در نظر بگیرید که اعتیاد یا فساد همه استعدادهایش را هدر دهد و او را آرام آرام به هلاکت می کشاند؛ ولی خداوند همچنان نشسته است تا خود جوان حرکتی بکند. کلید حل چنین تعارضاتی را، تنها باید در نظام اختیاری انسان جست. خداوند اراده و اختیاری به انسان داده است تا با پای اختیار، به سوی سعادت گام بردارد. به عبارتی، میزان بهره مندی انسان از مهربان بودن خداوند به خود انسان و اراده او بستگی دارد . باید توجه داشت اینکه گفته می شود «خداوند کار خدایی خود را درباره انسان، براساس نظام اختیاری انسان انجام می دهد» به معنی مستقل نبودن خداوند از انسان در داشتن صفت مهربانی یا صفات دیگر نیست. خداوند داناست، زیباست، مهربان است، چه آدمی باشد، چه نباشد. سخن این است که خداوند در تنظیم روابط خود با آدمی، و آدمی در تنظیم روابط خود با خداوند با معیاری به نام اختیارو اراده انسان عمل خواهند کرد. خداوند خودش انسان را آفریده و با دادن اختیار به انسان از او انتظاراتی دارد. پس اختیار انسان، معیار و ملاکی برای تنظیم روابط او و خدا است.
انسان موجودی است که ضمن ارتباط با دیگران و خدای تعالی، با خود نیز در ارتباط است. انسانی که می‌خواهد در مسیر کمال قدم بردارد، ابتدا باید خود را بشناسد و بیابد. آدمی با شناختن حقیقت خود و عظمت وجودی خویشتن، شوق تحصیل کمالات و تزکیه نفس از پلیدی‌ها در وجودش جوانه زده و رشد می‌کند و به این ترتیب از رذائل اخلاقی دور می‌شود.انسان در طول زندگی مادی خود شرح وظایفی دارد که اگر بتواند از آنها اطلاع پیدا کند و آن وظایف را به خوبی انجام دهد دارای درجات و منزلت های خوبی می شود که این درجات را به واسطه خوب ها و سپس در هنگام خواب و بیداری به او منتقل می کند. لذا خوب است قبل از هرچیزی مقداری در رابطه با شرح این وظایف مطالبی را خدمت شما عرض کنم.


1- وظایف اختیاری انسان : وظیفه نسبت به خودش (بداند کیست و چیست یعنی آنچه ذاتا هست را بشناسد {بُعد جسمانی ، ظاهری و بُعد معنوی ، پنهانی } و انجام وظایف مربوط به آن). وظایف اختیاری نسبت به جسم ( خوراک و پوشاک و سلامت و تفریح) و وظایف اختیاری نسبت به روح (حفظ سلامت و کمک به رشد طبیعی روح و کوشش برای دست یافتن به اصول واقعی معنوی و بکاربستن آن اصول).

۲- وظیفه نسبت به خالق: ( که مهمترین آن توجه به خداوند بزرگ است. نه اینکه  او به توجه ما نیازداشته باشد بلکه ما هستیم که از انجام وظیفه خود نسبت به او بهره مند می شویم که رشد طبیعی روح مستلزم توجه به اوست چونان گیاهی که نیازمند به نور خورشید است و خورشید از گیاه بی نیاز و …) . توکل و شکر گذاری از دیگر اینگونه وظایف است.

۳- وظیفه نسبت به دیگران: ( شمار وظایف نسبت به دیگران بسیار است اما در مجموع بقول مولا میتوان گفت : عین وظایفی که نسبت به خود داریم ، با دیگران چنان رفتار کنیم که از آنها نسبت به خود انتظار داریم ) و فراموش نکنیم که اگر خالق بر حسب رحمت ،حق الله را ببخشد برحسب عدالت، از حق الناس نمیگذرد.

۴- انجام ندادن گناه : ازمیان تمام آثار معاصی، مخرب‌ترین و خطرناک‌ترین اثر گناهان،اثری است که برقلب یعنی مرکز ادراکی و اعتقادی انسان و جایگاه محبت الهی گذاشته می‌شود و باعث فساد وسرنگون شدن قلب می‌گردد. استمرار برگناه باعث ایجاد حالاتی در انسان می‌شود که منشأ این حالات، تحول و دگرگونی قلب است. از نظربنده «گناه» عملی است که با اراده و رضایت الهی در تضاد بوده ، با ایجاد نوعی “ تاریکی” معنوی در نفس انسان، آدمى را از خدای متعال که “نور” آسمانها و زمین است، دور مى‏سازد و به عبارت دیگر، موجب بازماندن وى از کمال و قرب به خدا مى‏گردد. بسیاری از ناهنجاری‌های اخلاقی و اجتماعی، به دلیل رعایت نکردن این تعهدات شش گانه است: صادق نبودن، زمینه ساز بی‌اعتمادی افراد به یکدیگر و در نتیجه تلاش‌های پنهانی هر یک علیه دیگری است. بی‌وفایی نسبت به وعده‌ها نیز مخرب و دارای عوارض منفی فراوانی است که خود معلول عدم صداقت است؛ یعنی شخص امین باید به امانتداری خویش پای‌بند باشد و اعتمادی را که دیگران به او کرده‌اند پاس بدارد. پاکدامنی نیز تعهدی است سازنده که رعایت نکردن آن عاملی برای پیدایش ناهنجاری اخلاقی است و همچنین فرو بستن چشمان از گناه و نگهداشتن چشم و زبان از آنچه نباید بدان نگاه کرد و بدان دست یازید،البته درک اینکه چه اعمالی را گناه می دانیم خودش مقوله دیگری است که شاید در آینده مطلبی ویژه را درهمین خصوص خدمت شماعرض کنم. چرا ؟ چونکه برخی از عزیزان کارهای می کنند که حتی فکرهم نمی کنند گناه باشد درحالی که جزء بدترین گناههاست.
برای اینکه بدانیم چگونه می توانیم وظایف خود را به خوبی انجام دهیم ابتدا بایست قوانین اصلی خلقت را به خوبی درک کنیم.


قوانین موفقیت :


نخستین قانون موفقیت: قانون توانایی مطلق است،این قانون مبتنی براین واقعیت است که ما درجوهرآگاهی مطلقیم.آگاهی مطلق، توانایی مطلق ، وحیطه تمامی امکانات وخلاقیت نامحدود است. آگاهی مطلق،جوهرمعنوی ماست. همچنین بیکران ونامحدود بودن،شادمانی محض است، حیطه توانایی مطلق،ضمیر خودتان است وهرچه طبیعت راستین خود را بیشترتجربه کنید،به حیطه توانایی مطلق نزدیکتر خواهید شد. با رعایت سکوت روزانه (مراقبه) وبودن محض، با حیطه توانایی مطلق. هرروز مدتی خود را درارتباط با طبیعت ونظاره هرموجود زنده قراردهید.خاموش به تماشای غروب آفتاب یا گوش دادن به صدای اقیانوس یا جویباریا به بوییدن عطرگلی بنشینید.درطول روزوشب سعی کنید پیشداوری و قضاوت را در درون خود نابود کنید.باخود تمرین کنید و بگویید. روزم را با این جمله آغاز خواهم کردکه :«امروز دربارهیچ یک از آن چیزها که پیش می آید داوری نخواهم کرد.» و در سراسر روز به خاطر خواهم داشت که داوری نکنم.


دومین قانون معنوی موفقیت: قانون بخشایش (قانون داد وستد) است. هرچه بیشتر ببخشید،بیشتردریافت می کنید.مهمترین چیزنیت دادوستد است نیت همواره باید ایجاد شادمانی برای بخشاینده وستاننده باشد.به هرجا که می روید وبا هرکس که روبرومیشوید هدیه ای شوم،هدیه ای به او می دهم. هدیه می تواند تحسین یا شاخه گلی یا دعایی باشد.هرروزبا هرکس که روبرو می شوم،هدیه ای به او بدهید به این طریق فرایند به جریان انداختن شادمانی وثروت وفراوانی را در زندگی خودم ودیگران آغاز خواهم کرد. با سپاس و تشکرهمه هدایایی را که زندگی به شما پیشکش می کند دریافت کنید.نورآفتاب و آواز پرندگان و بارانهای یا تحسین بارش برف زمستان را. دربرابر دریافت هر چیزی ازدیگران نیز گشوده روخواهم بود. خواه هدیه ای مادی و پول یا تحسین یا حتی یک یک دعا باشد.


سومین قانون معنوی موفقیت: قانون کارما ست.«کارما» هم عمل است وهم نتیجه آن عمل؛هم علت است وهم معلول؛همه این اصطلاح را شنیده اید که:«هر چه بکاری همان را درو می کنی.»اگر بخواهیم در زندگیمان شادمانی ایجاد کنیم،باید بیاموزیم که بذر شادمانی را بکاریم. بنابراین،مفهوم ضمنی «کارما»انتخاب آگاهانه است. می توانید،هرگاه که بخواهید،از قانون کارما برای ایجاد ثروت وفراوانی وبه جریان افکندن همه موهبتهای نیکوبه سوی خود سود جویید.اما نخست باید هشیارانه آگاه شوید که انتخابهایتان درهرلحظه از زندگیتان آینده تان را می سازد. امروزانتخاب هرلحظه ام را نظاره خواهم کرد.وصرفا”با نظاره این انتخابها،آنها را به آگاهی هشیار خود خواهم آورد.می دانم که بهترین راه آمادگی برای هرلحظه در آینده این است که اکنون کاملا” آگاه باشم. هر گاه به انتخابی دست می زنم این دو سؤال را ازخود می پرسم :«عواقب این انتخاب چه خواهد بود؟» و «آیا این انتخاب برای خودم وکسانی که تحت تاثیرآن قرارمی گیرند توفیق وشادمانی خواهد آورد؟».


چهارمین قانون معنوی موفقیت: قانون عدم دلبستگی است،قانون عدم دلبستگی می گوید که برای حصول هرچیزدرعالم مادی،باید از دلبستگی خود به ثمره آن دست بکشید. قانون عدم دلبستگی،کل فرایند تکامل را سرعت می بخشد. با خود عهد ببندید که از امروز قانون عدم دلبستگی را به کار ببندید.به خودم واطرافیان تان این آزادی را بدهید داد که همان گونه که هستند باشند.عقیده تان را درهیچ موردی به دیگران تحمیل نکنید. البته منظور از دل بستگی، دلبستگی دنیایی است نه عشق الهی.
حقیقت انسان تنها با محبت است که با موجودات دیگر ارتباط برقرار می کند یعنی جایگاه هر موجودی در وجود انسان همان محبتی است که نسبت به آن موجود دارد چرا که زمانیکه انسان ارتباطی از موجود دیگر نسبت به خود احساس می کند به خاطر آن است که آن موجود ردِّ پایی در وجود انسان دارد و از آنجا که خود آن موجود نمی‌تواند در وجود انسان قرار بگیرد اثر آن موجود در انسان همان همانندی است که در حقیقت انسان نسبت به آن موجود به شکل خاصی ایجاد می شود و جالب اینکه بزرگانی که باطن بین هستند با توجه به حقیقت انسان وجود آن چیز را در وجود انسان متوجه می شوند. بنابراین اگر محبتی از چیزی در وجود انسان نباشد آن موجود جایی در وجود انسان ندارد.محبت و عشق در انسان می تواند به امور عالی باشد یا به امور دانی و پست. در هر دو صورت مبنای محبت همان سنخیت است لیکن زمانیکه به امور عالی باشد این محبت انسان را رشد و برتری می دهد اما اگر به امور پست باشد این محبت انسان را هم سنخ با پستیها نموده و انسان را هم سنخ خود می کند.
زمانیکه انسان نسبت به چیزی محبت داشته باشد انتظار دارد از آن چیز نفع ببیند و از آن چیز مطابق با میل خود بهره برداری نموده و لذت ببرد حال چنانچه انسان چیزی را مطابق خود ببیند و نسبت به آن محبت پیدا کند اما از آن ضرر ببیند و یا نتواند بهره بردای کند این اتفاق منجر به تنفر در وجود انسان می گردد.زمانیکه محبت از حدی بیشتر می شود عشق اتفاق می افتد. عشق حالتی است که بر اثر محبت زیاد، توجه به معشوق در فرد بر توجه به تمام امور دیگر غلبه پیدا می کند و هر آنچه که به نحوی با معشوق ارتباط داشته باشد فرد عاشق را به یاد او می اندازد بلکه گاه در تمام حالات و لحظات به یاد معشوق است. لازم به ذکر است که حتی عشق هم می تواند کاذب باشد.انسان در ارتباط با دیگران چند حالت دارد یا نسبت به آنها کاملا بی تفاوت است و بود و نبود و کم و زیاد آن چیز برای او تفاوتی ندارد یعنی حالت صفر نسبت به او دارد و یا نسبت به او محبت دارد اما آن چیز را به اندازه خودش دوست ندارد به این معنی که حاضر نیست برای آن چیزاز خود گذشتگی کند بلکه چون خود را بیشتر از آن چیز دوست دارد باید خودش باشد تا از محبت آن چیز منتفع شود اما زمانی که کسی چیزی را به اندازه خود دوست داشت و یا بیشتر او خود دوست داشت اصطلاحاً گویند عاشق آن شده است بنابراین در موضوع محبت چند مرحله وجود دارد اول بی تفاوتی دوم محبت اما نه به اندازه محبت نسبت به خود سوم محبت به اندازه خود که مرز بین مرحله دوم و چهارم است و چهارم اینکه چیزی را بیشتر از خود دوست داشته باشد.
از آنجا که  مبنای محبت همانندی است عاشق و معشوق سنخیت  وهمانندی بسیار زیادی نسبت به هم  پیدا کرده اند. این امر درخصوص عشق به خدا همان فنا می باشد. یعنی وقتی عشق به خدا چنان زیاد شد که فرد، دیگر به خود توجهی نداشت این فرد به مرتبه فنای فی الله رسیده است و از آنجا که خدا باقی بالذات است به بقای بالله باقی می شود یعنی هستیش چنان توسعه پیدا می کند که باقی به بقای خدا می شود. در ارتباط با خدا رسیدن به مرحله ای که انسان خدا را از خود بیشتر دوست داشته باشد مرحله بسیار مهمی است و مؤمن حقیقی کسی است که به این مرحله رسیده باشد که در آیات اول سوره انفال فقط ایشان را مؤمن معرفی کرده است و در حدیث قدسی نیز می خوانیم که کسی که عاشق خدا شد خدا نیز عاشق او می شود و اساساً آمدن انسان به این دنیا همین است که انسان بنده حقیقی خدا شود و این زمانی اتفاق می افتد که انسان عاشق خدا شود یعنی خدا را در همه چیز به خود ترجیح دهد حتی در جان خود، چنین کسی بنده حقیقی خداست و به کمال عبودیت رسیده است و چنین کسی شهید است خواه خونش ریخته شده باشد یا در این دنیا به زندگی مادی خود مشغول باشد.
آیا براستی شماعاشق خداهستید ؟ آیا درک درستی از عشق خود به خالقت دارید؟ از آنجا که قلب انسان محلی است که مستقیماً انسان بر آن تصرف و احاطه ای ندارد و از طرفی شخصیت هر انسانی در محبتهایی که دارد نمایان می گردد بنابراین دانستن اقداماتی که منجر به افزایش محبت در قلب می گردد بسیار مهم است موضوع دیگر اینکه افزایش محبت با شکل گیری بیشتر موضوع مورد محبت در وجود انسان اتفاق می افتد به این دلیل که اساساً محبت بر اثر سنخیت است که واقع می شود این سه اتفاق که بیان می گردد همه باعث زیاد شدن سنخیت و افزایش شکل گیری آن چیز در وجود انسان می گردد. لذا جهت ایجاد نمودن و افزایش محبت در درون باید اقدامات زیر را انجام داد:


۱- آدمی برای هر چیزی که از خود هزینه ای نماید خواه از جهت وقتی باشد که برای آن صرف می کند و خواه از جهت توان و انرژی و خواه از جهت مالی یا فکری و یا هر هزینه دیگر آن چیز در وجود او جایگاهی پیدا می کند و حقیقت او با آن چیز اتحاد پیدا می کند که این باز کردن جایگاه در قالب محبت است که نمایان می گردد بنابراین زمانیکه انسان برای چیزی هزینه ای از خود صرف می کند نسبت به آن محبت پیدا می کند. این بند موارد بصورت کلی بیان گردید لیکن فرد خود می تواند روشهای عملی آن را بطور دقیق بدست آورده و به آنها عمل کند.


۲- شناخت هر موضوع و تفکر با رویکرد مثبت به هر امری منجر به ایجاد محبت از آن موضوع در وجود فرد می گردد رویکرد مثبت یعنی با نگاهی مثبت به آن امر توجه نموده و در مورد آن فکر کند این دو اتفاق یعنی شناخت و تفکر مثبت باعث ایجاد محبت از آن موضوع در قلب فرد می گردد. در مرحله شناخت اگر سنخیتی بین خود و آن چیز نیابد نمی تواند فرد با رویکرد مثبت به آن امر نگاه کند بنابراین عدم سنخیت مانع از ایجاد محبت آن موضوع در فرد می گردد.


۳- توجه و خود را در حیطه آن چیز قرار دادن به این معنی که چنانچه فردی در خصوص محبت به کسی یا چیزی دو مرحله قبل را سپری کرد و چنانچه این توانایی تمرکز فکری نیز داشته باشد زمانیکه فکر و وجود خود را در حیطه چیزی قرار داد به این معنی که با توجه نمودن به آن چیز بر روی آن متمرکز شد و خود را در محضر آن چیز قرار داد محبتش نسبت به آن چیز افزایش یافته به این ترتیب که آن چیز در وجود او شکل می گیرد. اینکه گفته شده فرد در ارتباط با خدا به جایی می رسد که خود را در محضر او می بیند این در محضر او دیدن همین مرحله است که دائماً باعث افزایش محبت نسبت به خدا می گردد.
وقتی تصویر واقعی ازخویشتن حاصل شود، انسان درجستجوی حقیقت و تحقق بخشیدن آن در خویشتن خواهد بود و حقیقت یعنی آن‌چه سزاوار و شایسته تحقق است. انسان تشنه حقیقت فقط با رسیدن به آن آرام می‌گیرد و آن‌چه حقیقت و پایدار است، فقط ذات حق تعالی می‌باشد و انسان با رنگ خدایی پذیرفتن و خداگونه شدن است که می‌تواند، تشنگی خود را برطرف نماید و خود را به کمال مطلق نزدیک نماید. هر کمال دیگری به دلیل محدودیت، نمی‌تواند او را سیراب و راضی نماید. لذا همواره در تکاپو و تلاش است، تا خود را به مطلوب حقیقی برساند. اگر این میل و گرایش او جهت صحیح نیابد، عمر خود را در راه رسیدن به کمالات اعتباری ومقامات دنیوی و کسب ثروت صرف می‌نماید، ولی زیاده طلبی او پایان‌ناپذیراست و او هرگز به آرامش دست نمی‌یابد .بطورمثال: وقتی انسانی موجود دیگری را جایگزین خدای خود می کند، فرق نمی کند چه آدم باشد و چه شئ یاهرچیز دیگر، بایست بداند که به بیراه رفته و مسخ شده است و مشرک. حال برخی از افراد چنین توجیح می کنند که ما با دیدن وقبول کردن او یا آن می خواهیم به خدا نزدیک شویم، زیرا ما که خدا را نمی بینیم ولی او را می بنیم و احساس می کنیم.باور کنید که این یک توهم است که افراد به خود داده اندو حاضر نیستند واقعیت را بپذیرند. واقعیت این است که:


وَهُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ الْبَصیرُ الْخَبیرُ، شَهِدَ اللَّهُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاَّ هُوَ
و او شنوا و دانا و بینا و آگاه است، گواه است خدا که معبودى جز او نیست‏


اگر انسان به شناخت صحیحی از خود دست نیابد، تصویر صحیح و واقعی از خود نخواهد داشت و به نیازهای واقعی خود پی نمی‌برد وچون حقیقت وجودی خود را آن‌چنان‌که هست،نشناخته است؛ دچارتصویرپنداری وغیرواقعی ازخودمی‌گرددو ایده‌‌آل‌های خیالی و به دور از واقعیت در نظر او مطرح می‌گردند، همه کمالات خود را در تقویت و بهره‌برداری بیشتر از قوای جسمانی می‌پندارد و همه سعی و تلاش خود را در جهت رسیدن به آن‌ها صرف می‌نماید.اگر انسان خودِ اصلی را مورد غفلت قرار دهد و خودِ فرغی و بدلی را به جای آن قرار داده باشد و بیگانه را به جای خویشتن تلقّی کند، در آن صورت کاری را که به سود بیگانه است، به نفع خود می‌پندارد و آن را به سود او انجام می‌دهد و خیال می‌کند، به نفع خود اوست و کاری را که به زبان بیگانه است، به زیان خود می‌پندارد و از آن اجتناب می‌ورزد. به عنوان مثال شهوت و غضب را که از فروعات انسانند و باید از عقل او اطاعت کنند، به جای امیرِ معزول یعنی عقل می‌نشانند و وقتی شهوت و غضب، فرمانروای درون او شدند، محبوب او خواهند بود و آن‌گاه هرکاری انجام می‌دهد، یا باید شهوت بپسندد یا غضب‌، پذیرا باشد و به این جهت دست به گناه می‌زند. اگر کسی بداند که خدا او را می‌بیند و در محضر خدا کار می‌کند، هرگز دستش به تباهی و زبانش به بدگویی آلوده نمی‌شود.در برخی از موارد متاسفانه گاهی انسان خود را «مُحِقّ» می‌پندارد و با این‌که در برابر وحی ایستاده و ‌فکر و عملش تیره و تاریک است، می‌گوید حق با ماست: )وَیَحْسَبُونَ أنَّهُم مُهْتَدُونَ)، آنان می‌پندارند که هدایت یافته‌اند، در حالی‌که به بیراهه می‌روند، (وَ هُم یَحْسَبُونَ أنّهم یُحْسِنُونَ صُنعاً).


انسان در نتیجه پی‌بردن به مقام والای خود و ارزش و بهای آن، این گوهر گرانبها را با حساسیّت و توجه فوق‌العاده حفظ و صیانت نموده و آن را ارزان نمی‌فروشد. درصدد برنامه‌ ریزی دقیق برای حرکت خود برآمده و با شناختن آن‌چه برای او مصلحت دارد (مصلحت‌شناسی) نیازهای حقیقی خود را شناخته و تأمین می‌کند و با شناختن مفاسد و آفت‌ها و موانع حرکت و تکاملِ خود، سعی در فاصله گرفتن از آن‌ها و دور نمودن آن‌ها از مسیر زندگی خود می‌نماید.انسان با شناختِ منِ حقیقی و منِ مجازی خود و تفکیک بینِ آن‌ها، پی می‌برد که من مجازی، گذرگاه است و باید از آن عبور کرد. نشئه بدن انسان و طبیعت او همان من مجازی است و منِ حقیقی انسان جان و روح اوست و تمام سرمایه‌گذاری‌های انسان باید در رابطه با من حقیقی باشد و منِ مجازی در خدمت و فدای من حقیقی باشد.هر انسانی با مراجعه به خود می‌یابد که از اموری لذت می‌برد که جسمانی نبوده و حتی در بعضی موارد، با وجود چنین لذاتی، جسم به سختی و رنج می‌افتد و از بعضی بهره‌های مادی نیز محروم می‌گردد و با وجود این، انسان حاضر است برای درک این لذات والا از لذات جسمانی بگذرد. برای مثال، لذت از خودگذشتن و ایثار یا لذت قناعت و دست به سوی نااهلان دراز نکردن یا لذت مطالعه و اکتشاف و اختراع علمی و امثال آن‌ها لذاتی فراتر از لذات مادی است و اثبات می‌کند که لذات منحصر در امور جسمانی نیستند و چه زیان‌کار است کسی که ذره‌ای از آن را نچشیده و با آن انس نگرفته باشد.
در میان موجودات و مخلوقات جهان آفرینش، انسان موجودی است که به خاطر ویژگی هایی که دارد اشرف مخلوقات و خلیفه الله لقب گرفته است. موجودی که از چهار سو می تواند دارای رابطه باشد. رابطه با خود، خدا، جهان و دیگر انسان ها. اما ارتباط انسان با خود چگونه می تواند باشد؟ به یقین انسان که دارای اراده و اختیار است، می تواند در مسیری حرکت کند که به کمال خاص وجودی اش نایل شود و یا در مسیری مخالف آن قدم بردارد. حرکت در مسیر کمال و زدودن کاستی ها، موجب توسعه یافتن و رشد وجود او می شود. از آنجا که آدمی موجودی خودآگاه است، قدرت ایجاد ارتباط با خویشتن را داراست. این ارتباط به معنای پیوند رابطه او با حقیقت، جایگاه و منزلت خود در نظام هستی، قابلیت ها و توانایی های خویش می باشد.


بنابراین کسی که به دنبال خود واقعی و خواسته‌ها و تمایلات واقعی خود می‌رود، ترک لذت نکرده، بلکه لذتی برتر و والاتر و پایدار و دائمی را به جای لذت‌های پست، حقیر و گذرای مادی پذیرفته و به هر مقدار که انسان از کمالات علمی و عملی بیشتر برخوردار باشد، احساس لذت شدیدتر خواهد بود. وقتی انسان با توجه به باطن ذاتش، خود را می بیند، عدم سازگاری این حقیقتِ با ارزش با پستی را در می یابد. وارونه جلوه دادن حقیقت، دروغگویی، نفاق و امثال این امور با آن تناسب و هماهنگی ندارد. انسان با نوعی توجه و معرفت نفس و دریافت الهامات اخلاقی در می یابد که چه کاری را باید انجام دهد و چه کاری را باید ترک کند. رها شدن از سرگشتگی و سرگردانی که از ویژگی های مهم انسان عصر ماست، فقط از راه شناساندن تصویری درست و کامل از وجود او میسّر می شود و بهره مندی از جهان طبیعت نیز در صورتی به نحو کامل صورت می پذیرد که انسان بداند، برای چه آفریده شده، چه چیزهایی و چگونه برای سعادت او مفیدند. انسان تنها برای مسائل مادی کار نمی کند و یگانه محرک او حوائج مادی زندگی نیست. او برای هدف ها و آرمان هایی بس عالی حرکت می کند و می جوشد. او ممکن است که از حرکت و تلاش خود جز رضای آفریننده، مطلوبی دیگر نداشته باشد:
(یا أیّتُهَا النّفْسُ الْمُطْمَئِنّةُ … ارْجِعِی إِلیٰ‏ رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیّةً … فَادْخُلِی فی عِبادِی… وَ ادْخُلِی جَنّتِی)، ای نفس مطمئنّه، خشود و خداپسند به سوی پروردگارت بازگرد، و در میان بندگان من درآی و در بهشت من داخل شو. (سوره فجراز آیه ۲۷ تا ۳۰ )


سید فاخر خلف زاده ( موالی زاده)

اللهم صلی علی سیدنا محمد نبی و علی آله الطاهرین




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس