تبلیغات
تـاریـخ - مـتـافـیـزیـک - شهود و فراگیری آن

شهود و فراگیری آن

شنبه 26 فروردین 1391 09:34 ب.ظ

نویسنده : سید فاخر خلف زاده *موالی زاده*

شهود و فراگیری آن


یک چیزی در درون ما وجود دارد که یک حقیقتی را طلب می کند، اما نمی دانیم آن حقیقت چیست. حتی آن چیزی که این حقیقت را طلب می کند هم نمی دانیم چیست و گاه به واسطه همین جریانی که در درون ما وجود دارد، وارد مسیری می شویم که به زعم عقلا، سرانجامی ندارد. ذهن بشرامروزی همیشه درگیری یک سری سئوالات مجهول بوده که،علم خدایی از چه ناحیه ای است؟ ما چگونه به مطلبی که رفرانس ندارد اعتماد کنیم؟ واینکه علم الهی، علمی که مبتنی بر حقیقت باشد و خوبی و بدی و مصلحت و غیر مصلحت را به ما بنمایاند چیست؟ چگونه می باست آنرا تحصیل کنیم ؟ همیشه ما بین عقل و تمایلات انسان یک مبارزه است در واقع رعایت خواسته های تمایلات، بزرگترین سد است برای فهم و درک انسان، اینکه چه چیزی به ما مضر است و ضرر و سود ظاهری و باطنی هر چیزی برای ما مشخص شود. به خاطر همین است که ما بین علم و عمل فاصله می افتد و انسان به نفاق و دوگانگی دچارمی شود. چرا که ما از زندگی تخیلی خود خارج نخواهیم شد و هیچوقت حقیقت بودن زندگی را درک نتوانیم کرد. کلید لمس حقیقت زندگی خارج شدن از تخیلات و قرار گرفتن در زمان حال است. چون شخصیت ما از یک عده موهومات و توهمات شکل گرفته است.پشت پا زنی به تمام اسارتهایی که محیط برایمان ایجاد کرده است در واقع به تثبیت فهم و آگاهی در انسان کمک خواهد کرد. چون تو از طریق عشق مقدس خود را خواهی شناخت برای پرورش چنین عشق باید تمایلات را کنار گذاشت. در واقع قبول حقایق وارد شدن به دنیای واقعیات است. هر آنکس که خود را با پیام خدا هم آهنگ می کند. خویش را تطهیر می سازد در قلب او جائی برای ناخالصی نیست،این است جهاد با شیاطین و برقراری عدالت. زیرا بی تردید با روح الهی پیوند و همدلی دارد.وقتی تا محبت مقدس در قلب تثبیت نشده ما نمی توانیم عالم معنویات را کشف کرده و از مفهوم وحی سر در آوریم . با دریافت الهامات باطنی ما مفهوم وحی را درک کرده حقایق اطراف مابیشتر ملموس تر خواهد بود گو اینکه روشنایی در اطرافمان ایجاد شود تا حقیقت اشیاء را درک نمائیم. تا ما خود را کشف نکرده ایم چگونه می خواهیم انسانهای اطراف خود را بشناسیم عدم درک انسانهای اطراف موجب ایجاد دردسرهایی برای ما خواهد بود. مال و استعدادهای انسان تلف می شود به خاطر نداشتن حیات معنوی است. تا زمانی که ما بوی تقدس ندهیم آموخته خود را نمی توانیم در خود حفظ نماییم در واقع اینجا روح انسان بر مغز سلطه دارد.خیلی ازعلل گروههای منحرف در تاریخ به خاطر عدم تفکر صحیح است و آنهم از بی اعتنایی قلبی به نقش ارواح مقدسه در رها دادن روح انسان از قیودات دنیوی است. زیرا بیشتر انسان ها نمی تواند عادلانه رفتار کنند تا زمانی که انسان ها آرام نشوند نمی توانند آگاهی شهودی را پیدا کنند، بنابر این آنهاعلم حقیقی را ندارند. انسانها در واقع نمی تواند آرام باشند. تا زمانی که ما در تصرف افکار پوچ به سر می بریم وازشیاطین چه در برون و چه در درون پیروی می کنیم هرگز به عالم شهود دست پیدا نمی کنیم.
فراگیری و استفاده از شهود و شهودات مطلبی است که سالیان درازاست فکر بشر را به خود مشغول داشته است ومحققین به تازگی به این نتیجه رسیده اند «اکثر اختراعات و اکتشافاتی که تا بحال در تاریخ ضبط شده بیشتراز طریق الهامات باطنی بوده است». نویسنده مشهور الکسیس کارل (در کتاب انسان موجود ناشناخته) و ابوعلی سینا و خواجه نصیر طوسی همه بیان می کنند اکثر اکتشافات منشاء الهامی داشته است. در واقع اگر فرشتگان بیشتری وارد قلب ما انسان ها شوند، بیشتر فهم و آگاهی ما بالاتر خواهد رفت. بشرامروزی بیشتر نیروهای خود را صرف بدست آوردن آبرو پیش انسانها دیگر بکار می برد بیشتر سعی می کند از خودش دفاع کند نه از حقیقت، و متاسفانه از این طریق نیرو های خود را از طریق تخیلات و یا با درون خود حرف زدن به صورت تخیلی کم کم هدر می دهد. در حالی که اگراین نیرو ها صرفه جویی شود انسان کارآیی کافی برای تعقل کردن بدست خواهد آورد. حفاظت ازبه هدردادن نیروی باطنی باعث می شود گشایش در حرکت معنوی و فراغت وقت حاصل آید، تا به تکامل روحی وبه زینت قلب خود با انوار الهی برسد. بایست این حقیقت را بپذیرید که درطول زندگی خود هرآنچه برای حفظ حقیقت زحمت بکشید به همان میزان فهم و درک شما در این جهان و در دنیای موازی عالم هستی بالا خواهد رفت و هنگامی که چنین اتفاقی صورت گیرد شما دارای حواس ظاهری و حواس باطنی قوی وحیرت انگیزی خواهید شد ولی بهتر است بدانید زمانی که شما به این علوم دست پیدا کردید بایست سعی کنید و بدانید که این علم متعلق به شخص شما می باشد نه کس دیگر. هیچوقت سعی نکنید هر آنچه می دانید را حتما به کسی بگویید یا بخواهید آنرا آموزش بدهید ، زیرا همانطوری که در بالا گفته شد این علوم شرایط خاص خود را دارد و زمانی که شما این آیات و نشانه ها را حفظ کنید و پنهان نگاه دارید ، قادر خواهید بود شنوایی باطنی خود را به طرف حقیقت الهی سوق دهد. در برخی از موارد حواس شما گاهی وسیله ای مزاحم برای دریافت حقیقت الهی می شود، مگر اینکه از درون و بیرون شما تحت امواج رحمانی قرار گیرد. بارها شنیده و دیده اید که بزرگان گفته اند  برای تربیت روحی باید خود را در بستر امواج رحمانی قراردهید. یکی از عرفای مصر به نام زنون نقل می کند که: سفری به حج داشتم؛ در راه یک شخص فلج را دیدم که در بیابان خودش را کشان کشان خودش روی زمین می کشید؛ باتعجب و حیرت بسیار، با خود گفتم که این کجا می خواهد برود! چرا می خواهد برود و… به علت سوالات متعددی که در ذهنم پیش آمد، از آن شخص پرسیدم کجا می روی؟ در جواب گفت: اگر بپذیرد، عازم حج هستم. در دل خودم خندیدم که این کی می خواهد برسد و اصلا آیا می رسد؟ بعد می گوید زمانی که داشتم طواف می کردم، دیدم که جلوتر از من در حلقه قرار گرفته و طواف می کند. با کمال حیرت رفتم جلو و از او پرسیدم چطور چنین چیزی ممکن است؟ آن شخص گفت: چون مرا آورده اند، ولی تو خودت آمده ای. بنابراین بین آمده و آورده زمین تا آسمان تفاوت است. من به اراده و به حکم آنها آمدم وزودتر از تورسیدم؛ تو به عقل و به اراده خودت آمدی و بعد از من رسیدی؛ علی رقم اینکه تو از لحاظ فیزیکی سالم هستی، ولی من معلول هستم.
فیلسوفان مسائل را از بیرون و بصورت کلی به سیستم موضوع بحث می نگرد در حالی که  دانشمندان علوم مختلف هر شاخه ای را بصورت تخصصی و مجزا بررسی می کنند و به این دلیل است که علم پیشرفت می کند و اختراعات گوناگون صورت می گیرند. فلاسفه علم می گویند تنها راه رسیدن به شناخت علم است. و آن هم به روش علمی. اما افلاطون می گوید :راه شناخت کشف الشهود است. ارسطو نیز اعتقاد به عقل و استدلال دارد. ابوعلی سینا(در این دیدگاه سردمدار ارسطویی ها بوده است) اعتقاد به عقل و استدلال و منطق دارد. شیخ اشراق اعتقاد به کشف شهود داشته است.(او پیرو فلسفه افلاطونی در فلسفه اسلامی بوده است) اما دانشمند و علامه ملاصدرا به هر دو مکتب اعتقاد داشته است، او هم کشف الشهود را و هم استدلال عقلی را راه رسیدن به شناخت می دانسته. بنده نیز پیرو همین نظریه ملا صدرا هستم و اعتقاد دارم که تمامی علوم از راه شهود به انسان ها می رسد و دانشمندان، فقط از راه عقل این دانسته ها را پردایش می کنند تا عوام درک بهتری نسبت به این علوم پیدا کنند. عرفان و معارفی که از راه کشف و شهود و تصفیه درون به دست می‏آید، حالاتی است که به مصداق «من لم یذق لم یدرک» تاکسی آن را نچشیده و درک نکرده‏ باشد، نمی‏تواند به وصف آن نایل آید: در این طریق باید به جای قال و قیل مدرسه از کیمیای عشق و حال سخن گفت و به گفته ملاصدرای شیرازی مقامات عرفانی در قالب کلمات و حروف گنجانیده نمی‏شوند و باید معرفت عارف را عجین جان کرد، حرارت روح بخش آن را آمیخته روان نمود و با پالایش نفس و آرایش درون به شهر عارفان و حریم عاشقان پانهاد. عرفان یکی از راه‏های شناخت حق است که از طریق آن انسان‏هایی خالص و پاک سرشت به حقایقی دست یافته و حالت کشف و شهود پیدامی‏کنند. مقصود عارف به معنای راستین و واقعی آن در مسیر سیر و سلوک تنها شناخت حق و جلوه‏های جمال الهی است و در نیل به چنین معنویتی هیچ چیزی را بر وصال معشوق برتری نمی‏دهد، اندیشه و کردارش در جستجوی محبوب، پرتحرک و توام با جوشش است و در تفحّص روحانی خود صرفا به غرق گشتن در محبت معشوق و نظر افکندن به جمال محبوب احساس آرامش می‏کند و لذت واقعی را در این حال تحصیل می‏نماید.عارف راستین، طالب نام و نشان و حامی فرقه و حزب و گروه نیست و پیوسته مراتب عالی کمال را در می‏نوردد و سیرت پاک را برچهره سالوس صفتان صوفی مسلک و زاهدان ریاکار ترجیح می‏دهد و آن چنان به تصفیه درون پرداخته که خود را به خرقه و دلق و جامه‏های خود نمایی مشغول نمی‏کند. عالم کسی است که علم می آموزد و عارف کسی است که هم علم عرفانی می آموزد و هم به آن عمل می کند. زیراارزش عمل سالک بالاتر از علم اوست و عمل باعث نور و تداوم راه حق می شود و عمل نکردن علم باعث فراموشی علم می شود.
بنابراین اگر جهان و پدیده‏های جهان همه و از هر روی آیات و نشانه‏های خدای جهان باشند، هیچ استقلال وجودی از خود نخواهند داشت و از هر روی که دیده شوند، جز خدای پاک را نشان نخواهند داد و کسی که به تعلیم و هدایت خداوند با چنین چشمی به چهره جهان و جهانیان نگاه می‏کند، چیزی جز خدای پاک درک نخواهدکرد و به جای این زیبایی که دیگران در نمود دلربای جهان می‏یابند، وی زیبایی و دلربائی نامتناهی خواهد دید، که از دریچه تنگ جهان، خودنمایی و تجلّی می‏نماید و آن وقت است که خرمن هستی خود را به تاراج داده دل را به دست محبت خدایی می‏سپارد. «عارف جهان و پیچیدگی‏های جهان را مانند آینه‏هایی می‏یابد که واقعیت ثابت زیبایی را نشان می دهند که لذت درک آن هر لذت دیگری را در چشم بیننده خوار و ناچیز می‏نمایاند و طبعا از نمونه‏های شیرین و ناپایدار زندگی مادی بازمی‏دارد. این همان جذبه عرفانی است که انسان خداشناس را به عالم بالا متوجه ساخته و محبت خدا را در دل انسان جایگزین می‏کند و همه چیز را فراموش می‏کند و انسان را به پرستش و ستایش خدایی نادیده که از هر دیدنی و شنیدنی روشن تر و آشکارتراست وا می‏دارد… عارف کسی است که خدا را از راه محبت و مهر پرستش کند نه به امید ثواب و نه از ترس عقاب، عرفان را نباید مذهبی در برابر مذاهب دیگر شمرد، بلکه عرفان راهی است از راه‏های پرستش و راهی است، برای درک حقایق ادیان در برابر ظواهر دینی و راه تفکر عقلی».اسلام آئینی اجتماعی بوده و با گوشه‏نشینی و انزوا طلبی به شدت مخالف است و تهذیب نفس، تکمیل ایمان و معرفت دینی در متن جامعه و با تشریک مساعی دیگران به دست می‏آید، تربیت شدگان مکتب اهل بیت(ع) و خصوصا اصحاب رسول اکرم(ص) و حضرت امیرالمومنین(ع) چون ابوذر، اویس قرن و سلمان فارسی چنین روشی داشتند.دین حنیف اسلام انسان را در حال اجتماع پرورش می دهد و یک رشته رفتار وگفتاری را که نسبت به موقعیت تکوینی آن زیان بخش است، تحریم کرده است و یک سلسله از اعمال و افعال را که نظر به زندگی جاوید انسان نافع و سودمند است، ایجاب نموده، دستور اجرا و عمل آنها را صادر نموده است و در هر حال هیچ گونه تمیزفردی در اسلام منظور نشده است و به هیچ یک از طبقات مردم، اجازه داده نشده، روشی در زندگی انتخاب کنند یا به اعمال و افعال خاصی بپردازند که بیرون از روش های عمومی اسلام باشد. زندگی انفرادی اختیار کنند یا از کسب و کار سر باز زنند یاپاره ای از واجبات را از حق شاغل دانسته به ترک آنها بکوشند، یا برخی از محرمات را مانند معشوق بازی و باده گساری و پرده دری را وسیله وصول به حق و شرط سیر وسلوک قرار دهند، یا آبروریزی و گدایی و هرگونه سبک وزنی را از اسباب تهذیب اخلاق نفس بشمارند…»  دستاوردهای عقل، قلب و وحی و سازگاری و هماهنگی کامل آنهاست وگرچه هر کدام را حیطه و قلمروی خاص است، اما نتایج آنها در مباحث معرفتی با هم سازگاری دارند و توانایی شهود قلبی و درک حالات غیبی و معنوی از راه عرفان به هیچ وجه با تعالیم دینی مغایرت ندارد. یکی از راه‏های رسیدن به حیات معنوی درک های ذوقی و شهودی است که نه می‏توان آنها را از راه اندیشه بیان کرد و نه معانی آن را می‏توان در قالب الفاظ قرارداد.مراحل کمالش را که رهروان این راه می‏پیمایند سربسته و به نحو کلی نشان میدهد اگر چه برای درک حقیقی و تفصیلی آنها راهی جز ذوق نیست، این گروه از افراد که با استعداد فطری و درونی خود دلباخته جمال و کمال نامتناهی حق می‏باشند، خدا را با «عشق» می‏پرستند نه به امید «ثواب» یا خوف از «عقاب».عالم انسانی در شش مرحله خلق شده. در مرحله اول اسماء و صفات، در مرحله دوم کل عالم ممکنات، در مرحله سوم جبروت ( عالم فرشتگان یا عالم نمود )، چهارم روح، پنجم مثال، ششم جسم.
وقتی با عبادات و اعمال و کردار نیکو و راز و نیاز با کردگار یادخدا در دل استوارشد، انسان در صف اهل یقین قرارگرفته وعده خدایی «واعبد ربک حتی یاتیک الیقین ». در حق وی عملی خواهد شد، در این هنگام است که درهای ملکوت آسمان و زمین بر وی بازشده همه چیز را از آن حق خواهددید.چنین شخصی در نخستین مرحله به «توحیدافعالی » می رسد و این خصوصیت برایش مکشوف می شود، عینا مشاهده خواهدکرد، خداست که جهان و هرچه را درآن است، می گرداند و اسباب و عوامل بی شمار جهان آفرینش را که سرگرم فعالیت های گوناگونی هستند و حرکت های آنها باهمه صفتی که دارند اعم از اختیار با صفت اختیار و اضطرار باهمان صفت، همانا با دست توانای وی در تابلو آفرینش نقاشی می شود، اگر علت است و اگر معلول است و اگر رابطه میان علت و معلول است همه ساخته و پرداخته اوست: «و لله ملک السموات و الارض ». پوینده چنین طریقی عینا مشاهده می کند، هرصفت و کمالی که در این جهان پهناور خودنمایی می کند و هر جمال و جلالی که مشاهده می شود لمعه وشعاعی از منبع نور بی پایان حق است که از روزنه های گوناگون تابیده است: «و لله الاسماء الحسنی ». در مرحله سوم سالک این راه مشاهده خواهدکرد که این همه صفات گوناگون جلوه هایی از ذات نامتناهی و در حقیقت هم عین و هم عین ذات می باشند. «قل الله خالق کل شی ء و هو الواحد القهار».اما این راه با درد عشق و سوزدل توام می باشد. به نظر علامه طباطبایی(قدس سره)، در میان صحابه رسول اکرم(ص) که نزدیک به دوازده هزارنفر آنها درکتب رجال ضبط و شناخته شده اند فقط حضرت علی(ع) است که بیان بلیغ او از حقایق عرفانی و مراحل حیات معنوی به ذخایر بی کرانی مشتمل است. در بین یاران وشاگردانش انسان هایی چون «کمیل بن زیاد»، «رشید هجری »، «میثم تمار» و«اویس قرن » پیدا می شوند که عامه عرفای مسلمان آنها را پس از حضرت علی(ع) درراس سلسله خود قرارداده اند، کسان دیگری که درقرن دوم هجری به وجود آمدند ونزدمردم به زهاد و اولیای حق، و انسان های وارسته موسوم بودند. ارتباط معنوی تربیتی خود را با حضرت علی(ع) و یارانش از نظر دورنمی داشتند.
سوز جان و درد و غم باید بسی        تا درین ره بوکه گردی توکسی
من نخواهم جاه و مال و طمطراق       درد خواهم سوز عشق و اشتیاق
از عمل وز علم و زهدت سود نیست   جز شکست و نیستی بهبود نیست

شهود و کشف عرفانی، هر دو از سنخ حضورند و قلب حاضر، قلبی است که به مقام قرب و دنو، نایل آمده باشد. پس اگر قلب عارف و دل سالک بر اثر ریاضات و مجاهدات، به حریم اسماء و صفات الهی بار یافت، پرده های حجاب ظلمانی و نورانی، یکی پس از دیگری، از پیش چشمان او برداشته می شود و عابد در این هنگام، به مقام کشف و شهود دست پیدا می کند.بنابراین، مکاشفات دو سو دارند: از یک سو به قلب عارف مرتبط می شوند، و از سوی دیگر به حقایق یقینی، و به هر میزانی که این حقایق مستور، پرده از رخسار خویش برگیرند، دیدگان دل به نور جمالشان روشن تر می گردد.
کشف واژه اى است که در بیست آیه از قرآن به کار رفته است. در هفده آیه از این بیست آیه کشف به معناى بر طرف کردن و زدودن به کار رفته که معناى اصلى و حقیقى واژه است.در این موارد هفده گانه مراد از کشف، زدودن و بر طرف کردن تلخى ها، زیان ها، ناراحتى ها و عذاب هاست.این واژه در دو آیه به معناى پس زدن جامه از ساق پا به کار رفته است. در سوره نمل خداوند مى فرماید:«فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ کَشَفَتْ عَن سَاقَیْهَا;»هنگامى که ملکه سبا آب گذر را دید گمان کرد که آبى است و ساق پاهاى خود را آشکار کرد.
وقتى انسان لباس را از ساق پا بالا مى زند آن گاه ساق پا نمایان و آشکار مى شود; یعنى قابل رؤیت و دیدن و کشف مى شود. در این جا کشف به معناى حقیقى و اصلى آن نیست; زیرا مراد کنار زدن لباس و جامه از روى پاست. در جاى دیگر مى فرماید: «یَوْمَ یُکْشَفُ عَن سَاق; روزى که جامه از روى ساق کنار زده مى شود».در یک جاى دیگر مى فرماید: «فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَـآءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِید;اینک پرده تو را بر طرف کردیم و به یک سو زدیم و در نتیجه اینک دید تو تیز شده است و تیزبین هستى». این آیه در مورد بر طرف کردن مانع دید و تیزبین شدن است. کشف در این جا به معناى بر طرف کردن مانع رؤیت و مانع دید در قیامت است. تا این جا چنین ظاهر شد که واژه کشف در قرآن به معناى مکاشفه عرفانى به کار نرفته است.
اما واژه دیگرى در قرآن است که باید بررسى شود که به مفهوم مکاشفه و شهود عرفانى است یا نه؟ این واژه، شهود است; از ریشه شهود در قرآن ترکیبات با معانى گوناگونى به کار رفته است:
۱) به معناى گواهى و گواهى دادن مانند (یس/ ۶۵)
۲) به معناى حضور، حاضر و ناظر بودن حسّى مانند (نمل/ ۳۲; حج/ ۲۸)
۳) به معناى مسافر نبودن مانند (بقره/ ۱۸۵)
در تمام کاربردهاى قرآنى، واژه شهود به معناى شهود عرفانى و معنوى نیامده است.از دیگر واژگانى که گمانه کاربرد عرفانى از آن مى رود، واژه اشراق است. این واژه در چند جاى قرآن به کار رفته است ولى مراد از آن همان تابش خورشیداست; مانند (ص / ۳۸; زمر/ ۶۹). در همه موارد کاربرد این واژه اشراق به معناى مصطلح آن به کار نرفته است.
واژه دیگرى که گمانه عرفانى در آن مى رود واژه رؤیتاست. رؤیت به معناى دیدن است. این اصطلاح در قرآن به کار رفته است. در عموم موارد کاربرد آن مراد همان معناى دیدن یا رؤیت حسّى است; هر چند در برخى از آیات به معناى رؤیت فکرى و بینش آمده است; مانند (فاطر/  و یا به معناى یافتن درونى مانند (علق/ ۷) به کار رفته است ولى در همه موارد منظور از رؤیت مفهوم عرفانى آن نبوده است.
یکى از معانى رؤیت، همان رؤیا و دیدن در خواب است مانند (یوسف/ ۴) ولى در این موارد دیدن در خواب مکاشفه عرفانى نیست; البته مى توان این را پذیرفت که رؤیت پیامبران رؤیت هاى حسّى تنها نیست بلکه رؤیت هاى وحیانى و شهودى است; مانند (نجم/ ۱۷ و ۱۸) که به معناى دیدن آیات و نشانه هاى خداست; ولى آن چه مى توان در این جا بیان داشت این است که این قابلیت عمومیت ندارد و ویژه پیامبران است.این احتمال درباره رؤیت حضرت یوسف (یوسف/ ۲۴) مى توان داده شود که رؤیت آن حضرت یک نوع حالت عرفانى هم باشد ولى باز هم ویژه پیامبرى است و عمومیت ندارد.
اما رؤیت در سوره تکاثر: «لَتَرَوُنَّ الْجَحِیم» نیز مکاشفه نیست، چون وقتى انسان به آینده دوردستى یقین و علم قطعى دارد گویى آن را مى بیند; به این معنا که اگر شک درباره دوزخ نداشتید به آن یقین مى داشتید و به آثار آن ترتیب اثر مى دهید چنان چه به هر چیز دیگرى که یقین مى داشتید ترتیب اثر مى دادید.از آن چه گذشت این نتیجه به دست مى آید که کشف، شهود، اشراق و رؤیت در قرآن به معناى مکاشفه عرفانى و مصطلح به کار نرفته است.
اما واژه الهام، این واژه تنها یک جاى قرآن به کار رفته است. خداوند مى فرماید: «وَ نَفْس وَ مَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا; سوگند به جان آدمى و آن چه جان آدمى را پرداخت و تعدیل نمود; سپس به او فجور و تقوایش را الهام کرد».
مراد از الهام چیست؟ خداوند در این آیه مى فرماید که تبهکارى، نیکوکارى، مسئولیت شناسى، وظیفه شناسى و وظیفه گزارى را ،که روح تقواست ،خداوند به انسان الهام کرده است.در انسان صفاتى است که فطرت و دل هاى همه مردمان آن را مى پسندند چنان چه ضد آن را که تبهکارى و فجور است نمى پسندند. تنفر از خودخواهى، رغبت، شوق و عشق به ایثارها و از خودگذشتگى ها و فداکارى ها فطرى است. قرآن این امور را فطرى مى داند و مى گوید: «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا»
از آیه سوره شمس «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا» به دست مى آید که فطرت انسان وقتى که خداوند جان و نفس آدمى را آفرید و آن را ساخت و پرداخت، در پى آن ریشه هاى فطرى معروف و منکر، زشت و زیبا، خیر و شر شناسى، نقص گریزى و کمال گرایى را در درون آن نهاده است.پس این الهام ناظر به یک پایه شناختى است یعنى شناخت فطرى خیر و شر و مانند آن ها. اکنون این پرسش مطرح است که آیا این شناخت ارتباطى با کشف و شهود عرفانى دارد یا نه؟
بى گمان یکى از راه هاى روشن و مناسب براى شناخت، درون نگرى و مشاهدات درونى مربوط به دریافت هاى خیر و شر در انسان است; چون در انسان روحى است که از لوازم و خصلت هاى این روح شناخت این امور و گرایش و یا گریز از آن هاست. ادراک ارزش ها به ویژه نوع مقدس آن، که برتر از خود محورى و خودخواهى هاى بشر است، نشان از وجود فطرتى در انسان دارد. ادراک گرایش هاى فجورى و تقوایى و بازشناسى این ها از یک دیگر نشانه اى از کسى نیز مى دهد که این ادراک و بازشناسى را در ما آفریده است.این مشاهده درونى موجب مى شود که پرده مادیگرى کنار برود و حقیقت را دریابد; به این معنا که انسان اگر توانست به ادراک خیر و شر در مشاهده درونى خویش نایل شود، راهى به سوى شناخت خیر و حق مطلق و نیز کمال و عدل مطلق گشوده است; و پرده از پیش چشم باطن و بینش باطنى اش برداشته شده است. این همان مکاشفه و شهود است که ریشه آن را مى توان در تقوا و بازدارندگى و وادارندگى آن جستجو کرد. پس واژه الهام در قرآن به معناى همین کشف و شهود عرفانى به کار رفته است و بر خلاف آن واژگان دیگر چون کشف و شهود و اشراق در این معنا به کار نرفته است و تنها واژه رؤیت است که آن نیز در معناى شناخت خاص پیامبران وارد شده است و اختصاص به ایشان دارد و هیچ عمومیتى در آن نسبت به دیگران یافت نمى شود.الهام از نظر قرآن همان کشف و شهود عرفانى و شناخت درونى است وحى زیر شاخه همین الهام است.
محیی الدین در تعریف مشاهده، می گوید:
مکاشفه یا به معنای تحقق فهم همراه امانت است، یا به معنای تحقیق زیادتی حال، و یا به معنای تحقیق اشاره.
سپس مکاشفه را بر سه معنا اطلاق می کند:
الف. مکاشفه علمی: این مکاشفه، همان معنای اول است. مکاشفه علمی به معنای حصول فهم است. اگر فهمی برای انسان حاصل شود، این امر در واقع، نتیجه آن است که چیزی بر انسان منکشف شده است. پس اگر کسی انسان را مورد خطاب قرار داد، شهود سمعی پدید آمده یا اگر چشم انسان به صحنه ای افتاد، شهود بصری برای او حاصل شده است.
بر این اساس، علوم حسی، نوعی کشف اند. این فهم ها امانتی از سوی حق نزد انسان است، و امانت را باید به اهلش رساند، و الا انسان، خائن است: المجالس بالامانة.
ب. مکاشفه حال: این نوع از مکاشفه همان معنای دوم مکاشفه (تحقیق زیادتی حال) است؛ بدین معنا که عارف هنگامی که ذاتی را با حالی شهود کرد، از این حال به تاویل آن پی می برد. اهل الله به این امر زیادتی، «حال» اطلاق می کنند. مثلا اگر اهل حق، شخصی را در حالتی یا صفتی خاص مشاهده کند - چه ملایم طبع ناظر باشد، چه نباشد - و از این حال یا صفت، به حقیقتی که تاویل این حال یا صفت - که زاید بر آن است - منتقل شود، او دارای مکاشفه زیادتی حال است و از این طریق به منزلت او نزد خداوند آگاه می شود.
ج. مکاشفه وجد: این مکاشفه همان تحقیق اشاره است و مراد از آن، اشاره مجلس است.مجالس حق دو گونه اند: گونه ای تنها با خلوت عبد با حق برگزار می شود؛ و نوع دیگر، همراه با مشارکت دیگران؛ چه کم و چه زیاد باشد. مجلس نخست، تنها با اشاره برگزار می شود و عارف، در خلوتی که با حق دارد، اشاراتی از او دریافت می کند و به وجد می آید. این مکاشفه، مکاشفه اشارات حق است.ابن عربی میان مکاشفه و مشاهده تمایزی می افکند؛ متعلق مکاشفه، معنا و متعلق مشاهده، ذات است. پس مشاهده به لحاظ مسمیات و مکاشفه به اعتبار حکم اسماء است؛ از این رو مکاشفه، اتم از مشاهده است:
سید حیدر آملی مبتکر عرفان شیعی و حکمت نبوی است. بی شک، کتاب نص النصوص و نیز جامع الاسرار، دو اثر جامع و ماندگار در اندیشه عرفان شیعی است.علم را از دیدگاه اهل الله به سه قسم تقسیم می کند: وحی، الهام و کشف. هر یک از این سه قسم، یا خاص است و یا عام.
وحی، مختص انبیا و رسولان الهی است. در عین حال، بر اساس آیات قرآن کریم شامل غیر آنها - از قبیل آسمان  و زنبور عسل،هم می شود.الهام خاص در انحصار اولیا و اوصیا است؛ گرچه به طور تمام، در اختیار مشایخ و عارفین نیز قرار می گیرد.همچنین کشف خاص تنها برای اهل سلوک از اهل الله مقرر شده است؛ هرچند برای غیر آنها نیز رشحاتی از آن وجود دارد.کشف، حق و باطل دارد. مکاشفات اهل الله حقانی، و کشفیات سحره و کهنه، شیطانی است.
حاصل آن که علم در سه قسم خلاصه می شود: وحی، الهام و کشف؛ به مقتضای ذات و صفات و افعال، بر اساس حکم امر و قدرت و اراده، بر حسب شریعت و طریقت و حقیقت که از مقام نبوت و رسالت و ولایت صادر شده است.سید حیدر متناسب با تثلیث در علم، معلومات را نیز تثلیثی تلقی می کند و معتقد است که تمام معلومات، در سه امر خلاصه می شوند: واجب، ممکن و ممتنع؛ یا حق و انسان کبیر و انسان صغیر. و در ادامه، برای هر یک از این معلومات سه گانه، مراتبی در سه درجه اثبات می کند.نکته قابل ذکر در این جا این است که سید حیدر، میان علم و معلوم، ذهن و عین و به طور کلی میان معرفت شناسی و هستی شناسی، تطابق و تناظر برقرار کرده است. البته باید گفت که انطباق اپیستمولوژی بر آنتولوژی، از جمله میراث افلاطون است.
البته مسئله «فرد و تثلیث» در جهان، میراث و یادگار محیی الدین است. وی در فص صالحی، آفرینش را بر اساس فرد تصویر می کند؛ زیرا خلقت با «کن فرد تکوینی» آغاز شد و به انجام رسید.محیی الدین در مراتب نزول، آفرینش را بر اساس تثلیث تصویر می کند. البته قبل از محیی الدین، خواجه عبدالله انصاری، به نحوی به آن اشارتی دارد؛ زیرا بیشتر مقامات و منازل را به سه رتبه تقسیم می کند و هر رتبه را به سه رکن؛ چنان که شارح منازل هم اشاره ای به این نکته دارد.

نتیجه اینکه
یقین، انسان را از سنخ مفهومی بیرون می‏آورد و به سنخ مشاهده می‏برد.تقوا انسان را به مقام یقین می‏رساند. «مقام یقین» مقام شهود است و آنچه را بر دیگران پنهان است، او که یقین دارد، می‏بیند.سنخ یقین، سنخ شهود است، که البته آن هم درجاتی دارد. این بحث، بحث مفهومی نیست. بحث شهود و مشاهده است. شهودی که با چشم سر نیست.
«ایمان» مربوط به قلب و واردات قلب است که سنخ آن محبت و دلبستگی است. اما یقین، یک نوع رؤیت درونی در رابطه با دل است. اما همیشگی نیست. یک‏مرتبه برای کسی که اهل یقین است، غیب، شهود می‏شود و برمی‏گردد. چون اگر شخص در حالت شهود باقی بماند، غالب تهی می‏کند. زیر بنایش هم تقوا است.
یقین سه مرتبه دارد. علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین. در «علم الیقین» نور را می‏بینید و به وسیله نور آن دیدنی‏ها را شهود می‏کنید. در «عین الیقین» خود آتش را می‏بینی. در «حق الیقین» خودت وارد آتش و «گویا» همچون آتش می‏شوی. همه اینها شهود است و هیچ ارتباطی با مسائل ذهنیه ندارد و از سنخ مفاهیم نیست.
آنهایی که می‏خواهند به شهود برسند، باید از همین مسیر بروند. جز  «راه شرع» راهی نیست. اصل «مراعات مسائل شرعیه» است. باید ترک محرمات و انجام  واجبات نمود و «مراقبت» کرد.
فقط ذکر و ورد گفتن، ما را به جایی نمی رساند و بی اثر است چون نقش زیر بنایی اینها بود. اولیای خاص خدا هم از همین راه به مقامات معنوی رسیده‏اند. حال اگر واقعاً می‏خواهی معصوم بشوی، به ورد گفتن تنها نیست، به ترک محرمات و انجام واجبات است. مستحبات هم پیش کششتان باشد.بنا نیست که گوش، چشم، زبان و اعضای افسار گسیخته داشته باشید و اصلاً مسائل شرعی رعایت نکنید، بعد هم به خیال این باشید که با ذکر و ورد خالی می‏شود به مقامات معنوی رسید. در این حال اصلاً فرد، حتی مسائل معنوی را درک هم نکرده است. باید شرع و شعور انسان را به بالا ببرد. این دو راه، اساسی است. باید با رعایت موازین شرعی و در کنارش، بالا بردن سطح بینش، به مقامات معنوی رسید. نباید ذکرهایمان فقط لقلقه زبانی باشد، چرا که این نوع اذکار، خود حجاب طریق الی ‏الله هستند.



 برگرفته شده از سایت www.224.ir 



——————————————————————————–
پی نوشت:
۱)  نمل/ ۴۴٫
۲)  قلم/ ۴۲٫
۳)  ق/ ۲۲٫
۴) در این باره مى توان به آیات ۱۰۵ نساء و ۲۳ تکویر و ۲۴ یوسف نیز اشاره کرد.
۵) تکاثر/ ۶٫
۶) شمس/ ۷ و ۸٫
۷) منازل السائرین، ص ۲۲۲/
  آل عمران (۳): ۳۱/
۹) جامع الاسرار و منبع الانوار، ص ۴۴۸ - ۵۸۶؛ مجمع الدوائر، ص ۵۲ - ۷۳؛ تاویلات، ص ۳۷ - ۱۰۳؛ اسرار الشریعة و اطوار الطریقة و انوار الحقیقه، ص ۱ - ۳۷/
۱۰) منازل السائرین، ص ۲۵۱/
۱۱) شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص ۱۷۱/
۱۲) مصباح الهدایه، ص ۳۲/





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس