تبلیغات
تـاریـخ - مـتـافـیـزیـک - داستان پیامبران - حضرت یعقوب (ع)

داستان پیامبران - حضرت یعقوب (ع)

دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 12:28 ق.ظ

نویسنده : سید فاخر خلف زاده *موالی زاده*

حضرت یعقوب علیه‏السلام‏

یكى از پیامبران، حضرت یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم، نوه حضرت ابراهیم خلیل علیه‏السلام است كه نام او شانزده بار در قرآن آمده است، او همان است كه گروهى از فرشتگان همراه جبرئیل، نزد ابراهیم علیه‏السلام آمدند، همسرش ساره را به فرزندى به نام اسحاق، و پس از او یعقوب، بشارت دادند.

نیز خداوند در ضمن شمارش امتیازاتى كه به ابراهیم خلیل علیه‏السلام بخشیده، یعقوب را نام مى‏برد و مى‏فرماید:

وَ وَهَبنا لَهُ اِسحاقَ وَ یَعقُوبَ كُلّاً هَدَینا؛

و اسحاق و یعقوب را به ابراهیم علیه‏السلام بخشیدیم، و هر دو را هدایت كردیم.

در قرآن از حضرت یعقوب علیه‏السلام به عنوان یكى از بندگان صالح، و پیامبران برجسته از نسل ابراهیم علیه‏السلام و پدر آل یعقوب و داراى امتیازات عالى یاد شده است، و داستان‏هاى جالب زندگیش در رابطه با دوازده پسرش، به خصوص حضرت یوسف علیه‏السلام است، كه بعداً در ذكر داستان‏هاى یوسف علیه‏السلام آن را خاطرنشان مى‏كنیم.

آرى، یعقوب علیه‏السلام از خاندان بزرگى در سرزمین فلسطین به دنیا آمد، و در آغوش پر مهر مادرش رُفقه در زیر سایه پدر ارجمندش اسحاق بزرگ شد. او را به عنوان اسرائیل مى‏خواندند، اسرائیل به معنى پیروز یا خالص است. دودمان بزرگ بنى اسرائیل از یعقوب شروع گردید، یعقوب پدربزرگ بنى اسرائیل و ده‏ها پیامبر بنى اسرائیل است، حدود چهارصد سال بعد، بنى اسرائیل تحت شكنجه طاغوتى به نام فرعون قرار گرفتند، تا آن كه حضرت موسى علیه‏السلام آنان را نجات داد.

تنها در این جا نظر شما را به چند داستان از یعقوب علیه‏السلام كه به اصطلاح او قهرمان داستان است و نقش او علیه‏السلام در آن‏ها بیشتر است مى‏پردازیم:

حسادت برادر یعقوب‏

یعقوب برادرى به نام عیص (یا: عیساد) داشت، این برادر نسبت به یعقوب حسادت داشت و باعث رنجش خاطر او مى‏شد، علت حسادتش این بود كه اسحاق علیه‏السلام براى یعقوب دعاى بركت نموده بود و به او فرموده بود: تو داراى نسل فراوان پاكى خواهى شد و به یعقوب ابراز دوستى مخصوصى نموده بود.

آزار عیص به یعقوب به حدى بود كه یعقوب نزد پدرش اسحاق كه در آن وقت پیر شده بود، رفت و شكایت او را نمود، اسحاق از اختلاف دو فرزندش ناراحت و اندوهگین شد، به یعقوب گفت: مى‏بینى كه من پیر شده‏ام و عمرم به لب دیوار رسیده است، من ترس آن را دارم كه پس از من، برادرت بر تو غالب شود و زمام اختیار تو را به دست گیرد، به تو وصیت مى‏كنم به سرزمین حاران (در خاك عراق كنونى) بروى و در آن جا به خدمت رییس آن جا لابان بن تبوئیل برسى و با دختر او ازدواج كنى، در نتیجه او و بستگان او از تو پشتیبانى كنند و در این صورت برادرت نمى‏تواند در برابر تو عرض اندام كند. یعقوب از پدر تشكر كرد و به خانه‏اش برگشت تا در مورد این سفر فكر كند

خواب دیدن عجیب یعقوب علیه‏السلام و سفر به حاران‏

در این ایام كه یعقوب سال‏هاى نوجوانى را مى‏گذراند، شبى در عالم خواب دید نردبانى از نور نصب شده كه یك پلّه آن از طلا و پلّه دیگرش از نقره است و فرشته‏اى بر روى آن نشسته است، یعقوب بر آن فرشته وارد شد و سلام كرد، فرشته به یعقوب گفت: برخیز به سوى حاران‏ برو و در آن جا زمامدارى به نام لابان دایى تو زندگى مى‏كند، دخترى به نام راحله دارد، از او خواستگارى كن، كه خداوند از نسل او فرزندان فراوانى مثل فراوانى قطره‏هاى باران و برگ درختان در یك بیابان وسیع، به تو عنایت فرماید.

یعقوب وقتى كه از خواب بیدار شد، وسایل سفر به سوى حاران را فراهم كرد و به آن دیار مسافرت نمود. از قضاى روزگار، لابان نیز در قصر خود در عالم خواب دیده بود كه مردى براى خواستگارى دخترش راحله مى‏آید، و نشانه او این است كه نیروى چهل مرد را دارد، وقتى كنار چاه آب مى‏آید، سنگ روى چاه را كه باید چهل نفر بردارند و كنار بگذارند، او به تنهایى بر مى‏دارد.

از این ماجرا چندان نگذشت كه لابان از ایوان قصرش دید مردى كنار چاه آمد و خدا را به عظمت یاد كرد و به تنهایى سنگ را از روى چاه بلند كرده و كنار گذاشت و دلو چاه را كشید و حوض را پر از آب نمود.

لابان نزد یعقوب رفت و مقدم او را گرامى داشت و او را به قصر خود برد و از او پذیرایى گرمى نمود، و دویست گوسفند و چهل گاو به او اهداء كرد.

طبق بعضى از تواریخ، با یكى از دختران لابان ازدواج كرد، پس از مدتى آن دختر كه داراى دو پسر شده بود از دنیا رفت، یعقوب با دختر دیگر لابان ازدواج كرد، او نیز پس از دارا شدن دو پسر از دنیا رفت، به همین ترتیب یعقوب با شش دختر او ازدواج كرد و آخرین آن‏ها راحله (یا: راحیل) بود كه او نیز پس از وضع حمل یوسف علیه‏السلام از دنیا رفت.

بنابراین، یعقوب داراى دوازده پسر از شش زن شد.

ولى طبق بعضى از تواریخ دیگر: یعقوب با راحله ازدواج كرد، سپس با خواهر او الیا ازدواج نمود (و طبق قانون شرع آن عصر، ازدواج با دو خواهر، در یك زمان، اشكال نداشت.)

سپس لابان به هر كدام از دخترانش كنیزى بخشید، و آن دختران كنیزان خود به نام‏هاى زلفه و بلهه را به یعقوب بخشیدند، در نتیجه یعقوب علیه‏السلام داراى چهار همسر شد، و از آن‏ها دوازده پسر گردید.

نام‏هاى دوازده پسران یعقوب چنین بود: راوبین، شمعون، لاوى، یهودا، یساكر، زبولون، یوسف، بنیامین، دان، تفتالى، جاد، اشیر، كه هر دو نفر از آن‏ها (بنابر داشتن شش زن) از یك مادر بودند، حضرت یوسف و بنیامین از یك مادر به نام راحیل (یا: راحله) به دنیا آمدند.

حضرت یعقوب علیه‏السلام با پسران خود پس از مدتى، به كنعان كه در هفت منزلى مصر واقع بود بازگشت، و زندگى خود را در همان جا آغاز نمود، و تا سال‏هاى پیرى سكونت در آن جا را برگزید.

یعقوب علیه‏السلام مرد كار و تلاش بود، فرزندان خود را با تعلیمات توحیدى پرورش داد، و آن‏ها را به كار و كوشش فرا خواند، همه آن‏ها با سعى و تلاش، هزینه زندگى خود را تأمین مى‏كردند، و بیشتر به كار دامدارى، و كشاورزى اشتغال داشتند.

یعقوب علیه‏السلام در كنعان به عنوان یك شخصیت ممتاز و برگ زاده و بزرگوار و داراى فرزندان برومند شناخته مى‏شد، همواره به مستمندان كمك مى‏كرد، و سفره‏اش براى مهمانان و تهیدستان گسترده بود. او هر روز گوسفندى ذبح مى‏كرد، قسمتى از آن را به مستمندان انفاق مى‏كرد، و بقیه را غذا درست مى‏كرد و با اهل و عیالش مى‏خوردند. به این ترتیب زندگى پرهیجان و خوش و خرم یعقوب علیه‏السلام مى‏گذشت، و یعقوب به خاطر عبادت و بزرگوارى و رسیدگى به امور مردم، همواره مورد احترام مردم بود، و با شكوهمندى مخصوصى به زندگى ادامه مى‏داد.

مكافات عمل به خاطر ترك اَولى‏

باید توجه داشت كه دنیا همواره فراز و نشیب دارد، چنین نیست كه همیشه یكنواخت باشد، در آسایش و رفاه نباید مغرور بود، بلكه باید در چنین حالى همواره به یاد مستمندان بود و به آن‏ها یارى كرد.

حضرت یعقوب علیه‏السلام گرچه از بندگان صالح خدا و از پیامبران بزرگ بود، ولى گاهى بر اثر غفلت لغزشى به پیش مى‏آید كه زندگى انسان را واژگون مى‏سازد، به خصوص لغزش بزرگانى مانند یعقوب گرچه ترك اولى و كوچك باشد، مكافات سختى را به دنبال خواهد داشت، اینك در این جا به داستان زیر كه آغاز دگرگونى زندگى خوش یعقوب است و علت آن را بیان كرده توجه نمایید:

با سند صحیح نقل شده ابوحمزه ثمالى مى‏گوید: روز جمعه نماز صبح را به امامت امام سجاد علیه‏السلام در مسجدالنبى در مدینه به جا آوردیم، امام تعقیب نماز را خواند و سپس به خانه رفت، من نیز در خدمت آن حضرت بودم، آن حضرت در خانه به یكى از كنیزان خود فرمود: مواظب باشید هر سائلى كه از در خانه ما مى‏گذرد، به او غذا برسانید زیرا امروز روز جمعه است.

من عرض كردم: چنین نیست كه هر كه سؤال كند مستحق باشد.

فرمود: مى‏ترسم كه بعضى از سائلین مستحق باشند و ما او را اطعام ندهیم و رد كنیم، آنگاه به ما نازل شود آن چه كه به یعقوب و آل یعقوب علیه‏السلام نازل شد. البته به آنان غذا بدهید.

اى ابوحمزه! حضرت یعقوب علیه‏السلام هر روز گوسفندى را ذبح كرده، بعضى از آن را تصدق مى‏داد و از قسمتى از آن خود و اهل و عیال خود استفاده مى‏نمودند؛ تا آن كه شبى كه شب جمعه بود، هنگامى كه یعقوب و آلش افطار مى‏كردند، سائلى كه مؤمن و مسافر غریبى بود و آن روز، روزه هم گرفته بود به در خانه یعقوب آمد، صدا كرد به من غذا بدهید، من مسافرى غریب و درمانده هستم، از زیادى غذاى خود مرا سیر كنید، چند نوبت این را گفت. یعقوب و اهل بیتش صداى او را مى‏شنیدند، ولى او را نشناختند و به او اعتماد نكردند.

آن سائل از درِ خانه یعقوب ناامید شد و همان شب را با كمال گرسنگى به سر برد.

در آن شب شكایت از یعقوب را به خدا عرض كرد و گریه‏ها نمود. روز بعد را نیز روزه گرفت. صبر كرد و حمد خدا را به جا آورد. آن شب یعقوب و آل او سیر خوابیدند. چون صبح شد، زیادى غذایشان مانده بود. خداوند به یعقوب وحى كرد كه بنده ما را از در خانه خود راندى و غضب ما را به سوى خود كشیدى و مستحق تأدیب گردیدى. به خاطر این كار ناپسند به حساب شما خواهیم رسید.

اى یعقوب! همانا محبوب‏ترین پیامبران من و گرامى‏ترین ایشان كسى است كه به مساكین و بیچارگان از بندگان من رحم كند و ایشان را به نزد خود برده و طعام بدهد.

آیا به بنده من ذمیال رحم نكردى؟ كه به اندكى از مال دنیا قانع است و همواره به عبادت اشتغال دارد. مگر نمى‏دانى كه عقوبت من به دوستان من زودتر مى‏رسد و این از لطف و احسان من است، نسبت به دوستانم. به عزت خود قسم، تو و فرزندان تو را هدف تیرهاى مصائب قرار خواهیم داد، مهیاى بلا باشید، راضى به قضاى من بوده و در مصیبت‏ها صبر و استقامت را از دست ندهید.

در همین شب، یعقوب و فرزندانش سیر خوابیدند، ولى ذمیال گرسنه خوابید.

یوسف در خواب دید، یازده ستاره و آفتاب و ماه او را سجده مى‏كنند، وقتى كه صبح شد، و یوسف خواب خود را براى پدر نقل كرد، یعقوب با آن درایتى كه در تعبیر خواب داشت به ضمیمه وحیى كه به او شده بود، از آینده خطیر خود مطلع شد و هر لحظه در میان این افكار بود تا روزگار با او چه بازى كند؟!

از این همین لحظه به بعد ماجراى اختلاف براى پسران یعقوب علیه‏السلام و گرفتاى یعقوب علیه‏السلام به فراق یوسف علیه‏السلام پیش آمد، كه در ذكر داستان‏هاى یوسف علیه‏السلام خاطرنشان خواهد شد.

چو بد كردى مباش ایمن ز آفات
كه واجب شد طبیعت را مكافات
سراى آفرینش سرسرى نیست
زمین و آسمان بى‏داورى نیست

پایان عمر یعقوب علیه‏السلام‏

یعقوب علیه‏السلام 147 (و به قولى 170) سال عمر كرد، در دنیا سرد و گرم زیاد دید، چندین سال بر كنعان، سپس در حاران (سرزمین عراق) به سر برد، و بعد به كنعان بازگشت، در قسمت پایان عمر، هنگامى كه 130 سال از عمرش گذشته بود، به هواى لقاى یوسف علیه‏السلام وارد مصر شد، و پس از هفده سال سكونت در مصر، از دنیا رحلت كرد.

او هنگام مرگ، فرزندان خود را به حضور طلبید و آن‏ها را به دین دارى و صداقت و یاد خدا، وصیت نمود، سپس از دنیا رفت.

او وصیت كرده بود جنازه‏اش را در مقبره خانوادگیش نزد قبر پدر و مادر و اجدادش، در سرزمین فلسطین (شهر مقدس خلیل) به خاك بسپارند.

یوسف علیه‏السلام به طبیبان دستور داد تا پیكر یعقوب علیه‏السلام را مومیایى كنند، سپس به فلسطین ببرند، و در مقبره پدرانش به خاك بسپارند.

عبدالوهاب نجار نویسنده قصص الانبیاء مى‏نویسد: من در حرم حضرت ابراهیم خلیل علیه‏السلام در شهر حبرون در نزدیك مكفیلیه (محل دفن ابراهیم، ساره، رفقه، اسحاق و یعقوب) تابوتى دیدم كه مردم شهر مى‏گفتند آن تابوت یوسف علیه‏السلام است.


سید فاخر خلف زاده مولاء




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس